نوشته شده توسط دختر گیس بریده:

وقتي بچه بودم هميشه پدرم اين شعرو واسه من مي خوند.منم ميشستم زار زار گريه مي کردم.اون ميدونست دوسش دارم ولي هيچوقت بهش نمي گفتم.
قُد بودم....
وقتي مي خوند قلبم تيکه تيکه مي شد.
يه روزي داشت مي رفت مسافرت.منو بغل کرد و شروع کرد به خوندن...
منم شروع کردم به گريه کردن...
بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونه هاش تا اشکامو نبينه...
چقدر زود گذشت....
حالا بخونين چي خوند واسه دخترش....!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دخترم دنيا محل گذره..... هر کي اومد ميره و مسافره
دخترم زندگي شيرينه ولي.... چشماتو تا وا کني مي گذره
دخترم تو راحت جون مني...... توي رگ هاي طلب خون مني
دخترم تو باغ رنگين بهار...... گل من لاله ي گلدون مني
دخترم چشماتو وا کن ببيني اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره از خدا و زندگي بي خبره
دخترم آسمون آبيه شهر وقتي روشن از ستاره ها مي شه
از بابا براي تو غصه مي گم دلت از هر چي غمه رها مي شه.......
صبح زود پنجره رو چو وا کني رو لبانت گل خنده وا مي شه
صبح زود پنجره رو چو وا کني رو لبانت گل خنده وا مي شه
دخترم چشماتو وا کن ببيني اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره از خدا و زندگي بي خبره
دخترم خوب نگاه کن تو باغچه را رقص پروانه رو با گلها ببين
جيک جيک گنجشکا رو روي درخت عکسشون تو آينه و آبا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا تو دلاي پاکشون خدا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا تو دلاي پاکشون خدا ببين
دخترم چشماتو وا کن ببيني اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره از خدا و زندگي بي خبره
حضرت محمد (ص):برادرم جبرئیل پیوسته سفارش زنان را به من می نمود تا جایی که من گمان کردم ،مرد حق ندارد به همسرش حتّی اُف بگوید ، آنگاه بمن گفت : ای محمد! در رفتار با زنان از خدا بترسید ، ... زیرا آنان بخاطر آنکه خود را در اختیار شما قرار می دهند و فرزندان شما را در رحم شان حمل نموده و دشواری وضع حمل را تحمّل می کنند ، حق بزرگی به گردن شما دارند . پس با آنان مهربان باشید و دلهای آنان را با رفتار خوبتان پاکیزه کنید تا تحمّل زندگی کردن در کنار شما را داشته باشند" * .
يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهمزمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان
آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟
ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت
و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد
كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
ای خدای کريم از تو میخواهم جادهای بين کاليفرنيا و هاوايی
بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از
جانب خدای متعال ندا آمدکه:
ای بندهی من! من ترا بخاطر وفاداریات بسياردوست
میدارم و میتوانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی
انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی که بايد ته
اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان
و فولاد بايد مصرف شود؟ من همهای اينها را میتوانم انجام
بدهم! اما آيا نمیتوانی آرزوی ديگری بکنی؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:
اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن
بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:
ای بنده من! آن جادهای را که خواستهای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟![]()
با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...
گفتم به خاطر هیچ کس
پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز
پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟
در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست
