گرچه میدونم الان دستات توی دستای یکی دیگس اما سوگند میخورم هنوز دوستت دارم عیدت مبارک
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،
شاخه های شسته،باران خورده،پاک
اسمان ابی و ابر سپید،
برگ های سبز بید،
عطر نرگس ،رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشتها،
خوش به حال دانه ها و سبزه

ادامه مطلب را بخوانید...
هر کی این داستان کوتاه عاشقانه رو نخونه نصف عمرش بر فناس.خیلی قشنگه
قدر فرصت ها را بدانید!!!!!!
فقط 18 سال داشت اما اخرین روزهای عمرش را می گذراند
او بیماری نا علاجی داشت وآخرین روز های عمرش را در کنار مادرش
در خانه میگذراند.اصلا از رایانه جدا نمی شد
.یک روز دلش هوای گردش کرد.به بازار رفت و در حالی که به مغازه ها
نگاه می کرد
,یک مغازه سی دی فروشی توجه اش را جلب کرددر داخل مغازه دختر فروشنده ای پشت پیشخوان نشسته بود
او درست همان دختر رویاهایش بود.وارد مغازه شد و وقتی دختر فروشنده
برای کمک به طرفش آمد
,....بقیه در ادامه مطلب...


بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی
بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی
بگو بی وفا کجایی
بگو کجای راهی
بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی
اون کسی نبود که منو بزاره بره
ادمه بدی میمونه به نثار دلت
به نثار دلت نزدی غم رقم نه
تو رفتی گرفتم زانوی غم بغل من
یاد میاد بهم میگفتی عوض نشو
حالا چی شده که میگی میرم از دست تو
نمی تونم و نمیمونم هر جایی که از تو خبری باشه
برو دیگه خواهشآ بس کن
از جاده گذر میکنی منو نمیبینی
دیونه شدم بگو چرا پیشم نمی شینی
با رفتن تو شب از ستاره دور و خالی
از خنده ی من نمونده چیزی و نگاری
بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی
بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی
بگو بی وفا کجایی
بگو کجای راهی
بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی
بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی
بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی
بگو بی وفا کجایی
بگو کجای راهی
بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی