تبليغاتX
از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من... ۩●••▪·the love·▪••●۩

گرچه میدونم الان دستات توی دستای یکی دیگس اما سوگند میخورم هنوز دوستت دارم عیدت مبارک 

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

اسمان ابی و ابر سپید،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس ،رقص باد،

نغمه شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشتها،

خوش به حال دانه ها و سبزه


+ تاریخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 | ساعت11:25 | نویسنده پسر ته تغاری |


شبنم قلی خانی می نویسد:

http://www.gholikhani.com/images/LargePics/Misc_12.jpg

 

شبنم قلي خاني-پله ها  رو دو تا يكي پايين رفت آنقدر عجله داشت كه منتظر آسانسور نموند وقتي تو ماشين نشست و استارت زد،اول از همه يه نفس عميق كشيد، حس كرد هوا تا انتهاي قلبش مي ره، و انگار يه بار ديگه پيش خودش تو به كرد خدايا غلط كردم، بار آخرمه: ساعت ماشين چهار و ربع رو نشون مي داد، پيش خودش فكر كرد خوبه، حميد تا ساعت 5 وقت داره. همه چيزو مرتب كنه.

اولين باروناي پاييزي شروع شده بود و پري باز هم پيش خودش فكر كرد چرا بيشتر مردم چتر مشكلي دارن؟چتراي رنگي رو زير بارون هميشه دوست داشت صداي موبايلش اونو از حال خودش بيرون آورد،sms حميد بود: عزيزم كي گفته كه حرفاي عاشقونه آدمو هوايي مي كنه؟ من مي گم اين حرفا آدمو زنده مي كنه، پري دوستت دارم اين ترافيك لعنتي تمومي نداشت فقط كافي بود چند قطره بارون بباره اونوقت ترافيك بي بهانه شروع مي‌شد، ولي براي اين وقتاي پري خوب بود مي تونست ديرتر برسه خونه و تو راه با خودش خلوت كنه...

ادامه مطلب را بخوانید...


ادامــه مطلــب

+ تاریخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | ساعت10:28 | نویسنده پسر ته تغاری |


هر کی این داستان کوتاه عاشقانه رو نخونه نصف عمرش بر فناس.خیلی قشنگه

قدر فرصت ها را بدانید!!!!!!

فقط 18 سال داشت اما اخرین روزهای عمرش را می گذراند

او بیماری نا علاجی داشت وآخرین روز های عمرش را در کنار مادرش

در خانه میگذراند.اصلا از رایانه جدا نمی شد.

یک روز دلش هوای گردش کرد.به بازار رفت و در حالی که به مغازه ها

نگاه می کرد,یک مغازه سی دی فروشی توجه اش را جلب کرد

در داخل مغازه دختر فروشنده ای پشت پیشخوان نشسته بود

او درست همان دختر رویاهایش بود.وارد مغازه شد و وقتی دختر فروشنده

برای کمک به طرفش آمد,....

بقیه در ادامه مطلب...

 


ادامــه مطلــب

+ تاریخ جمعه شانزدهم اسفند 1387 | ساعت10:52 | نویسنده پسر ته تغاری |


 

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی

اون کسی نبود که منو بزاره بره

ادمه بدی میمونه به نثار دلت

به نثار دلت نزدی غم رقم نه

تو رفتی گرفتم زانوی غم بغل من

یاد میاد بهم میگفتی عوض نشو

حالا چی شده که میگی میرم از دست تو

نمی تونم و نمیمونم هر جایی که از تو خبری باشه

برو دیگه خواهشآ بس کن

 

از جاده گذر میکنی منو نمیبینی

دیونه شدم بگو چرا پیشم نمی شینی

با رفتن تو شب از ستاره دور و خالی

از خنده ی من نمونده چیزی و نگاری

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی

 

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی


+ تاریخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 | ساعت20:50 | نویسنده پسر ته تغاری |