تبليغاتX
از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من... ۩●••▪·the love·▪••●۩ - قدر فرصت ها را بدانید!!!!!!

قدر فرصت ها را بدانید!!!!!!

فقط 18 سال داشت اما اخرین روزهای عمرش را می گذراند

او بیماری نا علاجی داشت وآخرین روز های عمرش را در کنار مادرش

در خانه میگذراند.اصلا از رایانه جدا نمی شد.

یک روز دلش هوای گردش کرد.به بازار رفت و در حالی که به مغازه ها

نگاه می کرد,یک مغازه سی دی فروشی توجه اش را جلب کرد

در داخل مغازه دختر فروشنده ای پشت پیشخوان نشسته بود

او درست همان دختر رویاهایش بود.وارد مغازه شد و وقتی دختر فروشنده

برای کمک به طرفش آمد,به ناچار یک سی دی برداشت و به او داد تا برایش

در پاکت بگذارد.

وقتی به خانه برگشت بدون این که حتی در پاکت را باز کند,آن را به کناری

انداخت و در فکر دختر فرو رفت.

روز بعد دوباره به همان مغازه رفت ویک سی دی برداشت وبه دختر فروشنده

داد تا برایش در پاکت بگذارد.آن سی دی را هم بدون اینکه درش را باز کند

به کناری انداخت.

روز سوم مادرش متوجه قضیه شد.پسر هم با مادرش درد و دل کرد و رک

وپوست کنده گفت که عاشق شده است.

همان روز جوان باز به ان مغازه رفت ویک سی دی برداشت وبه دختر داد تا

برایش در پاکت بگذارد,در این هنگام,بدون اینکه دختر متوجه شود,یادداشتی

را کنار صندوق گذاشت که در ان نوشته شده بود:

((می تونم از شما بخوام که با هم یک شب بریم بیرون؟ جک!!!))

در یادداشت شماره تلفنش رو هم نوشته بود و یاد اوری کرده بود که او همان

جوانی است که سه روز است به مغازه می اید.

آن شب دخترک متوجه یادداشت نشدو روز یکشنبه هم تعطیل بود

بالاخره روز دوشنبه که به مغازه امد یادداشت را دید.همان شب با خانه پسر تماس

گرفت,از مادر پسر که گوشی تلفن را برداشت پرسید:<می تونم با جک صحبت کنم؟>

مادر پسر با صدایی اندوهگین گفت:

<مگه شما خبر ندارین؟پسرم رو دیروز از دست دادم>

دختر با ناراحتی عذرخواهی کرد وگوشی را گذاشت.روز بعد مادر به داخل اتاق پسر

رفت وچشمش به پاکت های باز نشده سی دی ها افتاد.بلا فاصله یکی از پاکت ها

را باز کرد.این اولین سی دی ای بود که پسرش از آن مغازه گرفته بود.

از داخل پاکت یادداشتی بیرون افتاد که چنین نوشته شده بود:

((سلام.شما آنقدر دوست داشتنی وجذاب هستید که به شما علاقه مند شده ام و دلم

می خواهد بیشتر با هم اشنا بشویم.ممکن است یک شب با هم بیرون برویم؟ جاکلین!))

مادر پاکت دیگری را باز کرد که داخل ان هم یک سی دی ویک یادداشت بود.

در یادداشت نوشته شده بود:((شما واقعا دوست داشتنی هستین.زود باشین دیگه من رو

دعوت کنین. دوست دار شما ,جاکلین)).


+ تاریخ جمعه شانزدهم اسفند 1387 | ساعت10:52 | نویسنده پسر ته تغاری |