تبليغاتX
از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من... ۩●••▪·the love·▪••●۩ -

http://www.gholikhani.com/images/LargePics/Misc_12.jpg

شبنم قلي خاني-پله ها  رو دو تا يكي پايين رفت آنقدر عجله داشت كه منتظر آسانسور نموند وقتي تو ماشين نشست و استارت زد،اول از همه يه نفس عميق كشيد، حس كرد هوا تا انتهاي قلبش مي ره، و انگار يه بار ديگه پيش خودش تو به كرد خدايا غلط كردم، بار آخرمه: ساعت ماشين چهار و ربع رو نشون مي داد، پيش خودش فكر كرد خوبه، حميد تا ساعت 5 وقت داره. همه چيزو مرتب كنه.

اولين باروناي پاييزي شروع شده بود و پري باز هم پيش خودش فكر كرد چرا بيشتر مردم چتر مشكلي دارن؟چتراي رنگي رو زير بارون هميشه دوست داشت صداي موبايلش اونو از حال خودش بيرون آورد،sms حميد بود: عزيزم كي گفته كه حرفاي عاشقونه آدمو هوايي مي كنه؟ من مي گم اين حرفا آدمو زنده مي كنه، پري دوستت دارم اين ترافيك لعنتي تمومي نداشت فقط كافي بود چند قطره بارون بباره اونوقت ترافيك بي بهانه شروع مي‌شد، ولي براي اين وقتاي پري خوب بود مي تونست ديرتر برسه خونه و تو راه با خودش خلوت كنه.

امروز حالش از هميشه بدتر بود، اين عذاب و جدان لعنتي داشت خفه اش مي‌كرداينبارم گفته بود ترو خدا پرستو چيزي نفهمه همه چي رو جمع و جور كن، "تو هردفعه بايد اينو بگي پري" و بعد پري از در اومده بود بيرونخودشم نمي دونست چرا نميتونه تمومش كنه و هر بار كه مي گه بار آخرمه بازشروع مي شه، صداي بوق ممتدماشين پشتي اونو به خودش آورد، ترافيك يكمي روان شده بود ماشينها عين دونه هايتسبيح پشت هم رديف بودن و آروم آروم جلومي رفتن.پري هر چقدر فكر مي‌كرد يادش نمي اومد از كي شروع شده بود شايد ازهمون مسافرت دسته جمعي كه سه سال پيشرفته بودن شمال، چقدر سه تايي با هم كنار دريا قدم زده بودند پرستو اهل ورزش نبودپري و حميد واليبال، بازي مي‌كردند، دوچرخه سواري مي كردن شبها مي نشستند با هم فيلم نگاه مي‌كردند البته پرستو رو كاناپه كنار شومينه چرت ميزد بعد راجع به فيلمها باهم بحث مي‌كردند پري فهميده بود چه علايق مشتركي با حميد داره ديگه كم كم داشت به خونه نزديك مي‌شد صداي آواز حميد توي گوشش بود: تو اي پري كجايي كه رخ نمي نمايي..."تو فقط همين آهنگو بلدي بخوني حميد" و صداي خندۀ حميد كه مي خنديد وميخنديد توآئينه يه نگاهي به صورتش كرد سياهي مداد چشم و كه دور چشمش پخش شده بود پاككرد تلفنش زنگ خورد اسم پرستورو كه  رو صفحه تلفن ديد خشكش زد: يعني پرستو اين موقع با من چي كار داره؟سريع گوشي رو برداشت: سلام پرستو جون خوبي؟ چه خبر؟صداي پرستو شادتر از هميشه بود:يه خبر خوب

 

- خوب بگو ديگه جون به لبم كردي

- من دارم مامان مي شم

- چي؟ واي مباركه (پري نمي دونست چي بگه) كي فهميدي؟

- امروز، مي خواستم زودتر ازاداره برم خونه جواب آزمايشو به حميد بگم ولي اول

اومدم پيش مامانم.

پري ديگه هيچي نشنيد بغضش تركيد، گريه كرد ، گريه كرد، گريه كرد


+ تاریخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | ساعت10:28 | نویسنده پسر ته تغاری |